وبلاگم بهترین هديه تولدم


الا بذكرالله تطمئن القلوب

ان الله مع الصابرين

سلام. من دختري هستم كه وارده سي سالگي شدم و مجرد هستم و همه ي زندگيم خونوادم هستند.به تازگی شاغل شدم و کارمو دوست دارم و هر چی تو زندگیم دارم از لطف خدا و دعای خیر پدر و مادرمه.
اينجا روزانه هامو مينويسم.هميشه از دوستانه جديد استقبال ميكنم به شرطي كه يه شناختي ازشون پيدا كنم و از صداقتشون مطمئن شم رمز ميدم بهشون.

اين پست ثابته و مطالب جديد زيره اين پست مياد.

تاريخ جمعه بیست و نهم فروردین 1393سـاعت 0:19 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

سلام صبحتون بخیر. امیوارم روز خوبی داشته باشید.

دلم براتون تنگ شده. وقتی اینجا نمیام و نمی نویسم حس ی کنم یه چیزی کم دارم ولی وباتون میام و میخونمتون
دیروز روز خوبی نداشتم.

ماه محرم هم اومد. تو رو خدا بیاید اگه عزاداری نمی کنیم سعی کنیم گناه هم نکنیم و حرمت این ماه رو نگه داریم.

من که کلاً جایی نمیرم نهایتش شاید برم حسینیه که برای شهر باباست و فامیلا میان.

خواهری داره میره تبریز برای مرحله نهایی کارشناسی دادگاه و رای قطعی به دعاهاتون احتیاج دارم که به خیر تموم شه و حق به حق دار برسه. التماس دعا

تاريخ سه شنبه ششم آبان 1393سـاعت 8:54 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

سلام . اگر کسی به اسم و آدرس من براتون کامنت توهین و فحش گذاشت بدونید من نیستم.

الان دیدم به اسم یوزی هم یه نفر این کارو کرده. متاسفم برای این آدم مریض و بیکار.

تاريخ چهارشنبه سی ام مهر 1393سـاعت 11:49 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

کامنت بذارید و نظر بدید جای دوری نمیره ها منم کلی خوشحال میکنید


ادامـه مطـلب
تاريخ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393سـاعت 9:30 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

سلام. خوبید؟ امروزم از اون روزای دلگیره.

هنوز مرخصی نگرفتم ولی 5شنبه شب با خواهری و مامان میریم ولایت و دو شنبه شب میایم که سه شنبه سره کار باشیم. با اتوبوس میریم و میایم و مطمعناً سه شنبه داغونم ولی میام سره کار.  ترجیح میدم یه روز بیشتر بمونم .

حکم دادگاهمون دوباره به نفع ما اومد و این دفعه قطعیه. فقط باید ثبت سندامونو اصلاح کنه.

یه متنی هست که خیلی دوسش دارم و شرح این روزای منه.

به بعضیا باید گفت عزیز من !!!!!

برخورد من با تو در حد شعورته ....

سکوتم بخاطر شخصیت خودمه وگرنه تو خیلی زیر سوالی ...!

کاش میشد گفت

 

حالم خوبه چیزی نیست. نگران نشید.

آی دی لاین بذارید اگه دوست دارید در تماس باشیم.

بعداً نوشت:

سلام. امروز که 5شنبه هست و احتمال داره یکی از همکارا هممونو بره ناهار بیرون به مناسبت اینکه مزدوج شده. رئیس روئسا هم میان. منم یه مانتو صدری پوشیدم و شلوار مشکی و مقنعه مشکی و یه کفش دارم پاشنش پهنه و مدلش برای محل کار خوبه. کیفمم که مشکیه خیلی متفاوت شدم. 5شنبه ها هیچ کس لباس فرم نمیپوشه. صبح همکارای واحد قبلیم منو دیدن. رها و میترا بعد میترا هم بهم زنگ زده که صدقه بذار کنار خیلی ناز شدی و .... خلاصه امروز حس خود شیفتگی دارم.

منو حلال کنید دارم میرم سفر. با گوشی میام پیشتون

شبم ساعت 21:30 بلیط گرفتم. 

تاريخ چهارشنبه شانزدهم مهر 1393سـاعت 11:41 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

سلام. امروز روز عرفست و من عاشق دعای عرفه.

پارسال داشتم آماده میشدم برای دعا که زنگ زدند برای شروع کار برم جلسه و قسمت نشد. امروزم که تا 6 سره کارم و بازم قسمت نمیشه. سعادت ندارم.

شماهایی که سعادت خوندن دعای عرفه رو دارید من و خانوادم (مامان و دو تا خواهرام) رو دعا کنید و بابام رو هم دعا کنید.که امیدوارم جاش خوب باشه. بابا و مامان حج رفتن و بابا چند ماه بعذ از حج فوت شد.

پیشاپیش عیدتون مبارک امیدوارم ثواب حج نصیبتون بشه

تاريخ شنبه دوازدهم مهر 1393سـاعت 11:6 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

خودم میدونم قلم خوبی ندارم. ولی دوست دارم جزئیات زندگیمو بنویسم تا یادم بمونه چه گذشته ای رو داشتم و چه سختی یا خوشی هایی داشتم. در ضمن من نوشته هامو مرور نمیکنم هر چی در اون لحظه به ذهنم میاد مینویسم فی البداهه. ببخشید دیگه

از این به بعد رمزی مینویسم تا به قول دوستی مزخرفاتمو طالبش بخونه خو خواهر من مزخرفه نخون.

عصر 4:30 از شرکت اومدم و مامانو بردم دکترش و دکتر گفت ضعف بنیه داره که رو نبض و ضربان قلب تاثیر داره و من اصرار کردم نوار قلب بگیره. خدا رو شکر مشکلی نبود و با یه عالمه دارو و آمپول تقویتی و موز و پسته و گلابی به خانه برگشتیم. یه پروسه ای هست تکرار میشه. مامان هیچی نمیخوره ، مریض میشه، دکتر میره دارو میخوره تقویت میشه تا چند هفته مراعات میکنه و حالش خوبه و بعد مریض میشه که 90% اوقات به خاطر ضعف بنیه اش هست و میبریم دکتر و آمپول و دارو و تقویت و دوباره از اولللللللللل خخخخ بازم خدارو شکر. من نوکر مامانمم هستم. بابا لوسش کرده بود و به زور میداد خوراکی مقوی میخورد حالا ما هم باید ادامه بدیم.

آبجی وسطی و همسر گرامشم با جیگر اومدن در جهت تقویت مادر و شام بودن و الان رفتن. مامانم خیلی این خواهرمو دوست داره و هر چی بگه وحی منزله و اجرا میشه.

شبتون خوش و پر ستاره. چقدر هوا عالی شده. اونقدر دلم میخواد برم قدم بزنم. حیف که کسی رو ندارم باهام این وقت شب بیاد بیرون. موکولش میکنم به صبح و اگه بتونم یه کم زودتر بیدار میشم و مسیر بیشتری رو پیاده میرم.

 

 

تاريخ شنبه پنجم مهر 1393سـاعت 11:10 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

من وقتی میخوام بنویسم میرم پست آخرم ببینم تا کی نوشتم. وای وای خیلی دختر بدی شدم خیلی وقته ننوشتم.

 

 


ادامـه مطـلب
تاريخ شنبه پنجم مهر 1393سـاعت 11:30 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

اینروزها که نمینویسی انگار تمام قلمها خشکیده اند ..............................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................انگار که تمام جوهرها غرق شده اند .......................................................................................................................................................................................انگار که مه ای عظیم تمام اندیشه مان را در برگرفته است. بنویس فقط یک خط ..............................

صبح که اومدم سره کار این کامنتو دیدم و منو تا عرش بود و از طرفی شرمندم کرد.

 

این روزها لطف خدا رو دارم میبینم و شاید اتفاقای بد این روزهام بیشتر از خوباش باشه ولی همون خوبا منو قانع میکنه و ایمانم رو بیشتر.

 

ننوشتن و نیومدنم رو به حساب بی معرفتیم نذارید این روزا گاهی تا 7:30 شب سره کارم.

 

یه جمله خوندم و منو عجیب یاد بابا انداخت، کسی که شبیه هیچ کس نیست
یکی از اقوام دورو دیدم و وقتی گفت هرروز حرف بابا تو خونشونه و یادش میکنن و شاد میشن و افسوس میخورن چه زود از دستش دادیم و من احساس غرور کردم که همچین پدری داشتم. فکر کنید بعد از 6سال و نیم از فوتش هنوز به جز خونه خودمون خیلی جاها یادش میکنن و براش فاتحه میفرستن. خدایا شکرت.
روح همه پدرا و مادرای آسمونی شاد. شب جمعه بیاید هر چی در توانمونه برای اسیران خاک هدیه بفرستیم. کسی چه میدونه نوبت ما کی میرسه؟

 

 

 

 

 

 

تاريخ پنجشنبه سوم مهر 1393سـاعت 9:11 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

دلم خیلی گرفته. اینجا رو هم که کسی نمیخونه بیام درد و دل کنم. پس برای خودم مینوسیم.
 دنیای بدی شده همه تو زندگی هم دخالت میکنن. کمک نمیکنن. حسادت میکنن. چشم و هم چشمی. آزار، منفعت طلبی تا کی ؟ تا کجا؟ به چه قیمتی؟ به قیمت دل شکستن؟

بعداً نوشت: رفتم ناهار خوری دوستامو دیدم یه کم دلم باز شد و حالم بهتره.
خدابا شکرت. راضیم به رضات.

تاريخ یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393سـاعت 12:16 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

چه زود گذشت. سال داره نصف میشه و عمر ما چه کوتاهه. مواظب باشیم دلی نشکنیم و حق الناس گردنمون نباشه.


ادامـه مطـلب
تاريخ جمعه بیست و یکم شهریور 1393سـاعت 9:23 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

خدا رو شکر همه دوستان غایب خوب بودن. فقط یه کم نگران نازی هستم که کسی ازش خبری نداره و لوکی خانوم. امیدوارم هر جا هستند شاد باشند.


ادامـه مطـلب
تاريخ پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393سـاعت 3:23 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |


ادامـه مطـلب
تاريخ چهارشنبه پنجم شهریور 1393سـاعت 9:54 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

از خیلی از دوستان مدتهاست خبری نیست مثل نیکا و نازی و سرگردان و سپی خانوم و آقا هوشنگ ....

من همیش به یادشونم و دلتنگشون امیدوارم سرگرم اتفاقات خوب باشن.

 

                  شب جمعست برای شادی روح عزیزانمون یه فاتحه بفرستیم

بفرمایید ادامه مطلب. با عجله و سرکار نوشتم


ادامـه مطـلب
تاريخ پنجشنبه سی ام مرداد 1393سـاعت 12:19 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |


ادامـه مطـلب
تاريخ پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393سـاعت 9:40 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

MiSs-A