وبلاگم بهترین هديه تولدم
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
الا بذكرالله تطمئن القلوب

ان الله مع الصابرين

سلام. من دختري هستم كه وارده سي سالگي شدم و مجرد هستم و همه ي زندگيم خونوادم هستند.اينجا روزانه هامو مينويسم.هميشه از دوستانه جديد استقبال ميكنم به شرطي كه يه شناختي ازشون پيدا كنم و از صداقتشون مطمئن شم رمز ميدم بهشون.

اين پست ثابته و مطالب جديد زيره اين پست مياد.

[ شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۲ ] [ ۱۱:۳۶ قبل از ظهر ] [ فندوقي ]
به لطف بلاگفا آدرس خیلی از دوستامو ندارم و آرشیو لینکام و کامنتاتون پریده.

تو رو خدا آدرساتونو برام بزارید

[ دوشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۴ ] [ ۱۷:۴۵ بعد از ظهر ] [ فندوقي ]

سلام. حالتون خوبه؟ عیدتون مبارک و طاعاتتون قبول

بعد از مشکل پیش اومده برای بلاگفا من هر روز سر میزدم. فکر کنم روز 1 تیر بود که اعلام شد تا حدودی مشکل رفع شده و من تونستم وارد مدیریت شم و با ذوق و شوق زیاد یه پست هم نوشتم و درست شدن بلاگفا رو ربطش دادم به تولد خودم و وبلاگم. همچین آدم خودشیفته ای هستم من. ولی وقتی دیدم پستم ثبت نشد خیلی ناراحت شدم و نه دست و دلم به نوشتن رفت و نه تونستم مثل بقیه دوستان کوچ کنم به سرویسهای دیگه ولی عید رو بهانه ای کردم برای بازگشت.

تو این مدت سالگرد بابا رو داشتیم که طبق معمول هر ساله رفتیم با خواهر و دامادمون و عمو کوچیکه و خانومش رفتیم سره خاک و خیرات کردیم و ... سره خاک آقاجون و مامان بزرگ (پدر و مادر مامان) و پسر عموم هم رفتیم.

تو تعطیلات خرداد هم با مامان و خواهری رفتیم تبریز و خیلی هوا خوب بود و یه کم خونه رو تمیز کردیم و حسابی استراحت کردیم با اینکه از خونه باغمون بیرون نرفتیم ولی عالی بود.

1 تیر هم که تولد من بود و 2 تیر تولد آبجی وسطی که چون ماه رمضون بود دیگه جشن کوچیکمونم نگرفتیم و فقط کادو رد و بدل کردیم. کادوی من نقدی بود که یه چیزی هم گذاشتم روش و رفتم یه عینک آفتابی مارک خریدم واقعاً احتیاج داشتم. 

راستی همکارا هم 5تایی سورپرایزم کردن و بهم کادو دادن و کلی خوشحال شدم. چند هفته قبلش با همکارم بحثم شده بود و برای اولین بار جوابشو دادم و گفتم یک ساله داری بی ادبی و بی احترامی میکنی حتی پارسال روز تولدم اشک منو درآوردی. امسال روز تولدم اومد عذر خواهی و آشتی و فعلا که اوضاع خوبه اگه چشم نزنم.

روز دوم تیر دوست و همکار سابقم رها که الان تو یه واحد دیگست زنگ زد و گفت مشهد میای. اول گفتم نه ولی بعدش که دیدم هم وقتش هست هم پولش گفتم میام. یه خواهرا زنگ زدم گفتن نمیان.بعد از اینکه بلیط گرفتم خیلی شیک زنگ زدم گفتم مامان من فردا میرم مشهد جمعه برمیگردم. جالبه که مخالفت نکرد. یه حس خوبی داشتم تو ابرا بودم. پرواز ساعت 4 بود قصد داشتم بیام شرکت کارامو انجام بدم ظهر 12برم خونه آماده شم برم فرودگاه.

روز قبلش به همکارم و رعیسم گفتم. همکارم گفت من ساعت 3 قت دکتر دارم. گفتم عیب نداره اون یکی دو ساعت اون یکی همکار هست. ولی رعیس به من گفت نه یکیتون باید باشه و تو حق نداری بری منم گفتم بلیط گرفتم و در نهایت گفتم پرواز 4:30 من 4 که ساعت کاری تمومه میرم فرودگاه. در تمام این مدت همکارم ساکت بود. بعد رعیس گفت اشکالی نداره برید ولی به سوگلی بگید بیاد بشینه اینجا. که آخرشم من 2:15 از شرکت رفتم و 2:45 رسیدم خونه و 3:15 رفتم فرودگاه. بالاخره رفتم ولی خیلی دلم شکست.

خیلی به این که امام رضا می طلبه اعتقاد پیدا کردم. من یه بار سال 87 رفته بودم مشهد که بعد ش که اومدم بابا فوت کرد. این دفه در عرض یه ربع بلیط و هتل جور شد. اونروزم که از شرکت داشتم میرفتم خونه و خیلی دیرم شده بود و باید 3 تا تاکسی سوار می شدم. هر بار که اومدم پیاده شم دیدم راننده داره میره سمتی که مسیر منه و خیلی زود رسیدم خونه و واقعاً حس کردم امام رضا منه گناهکارو طلبیده.

7 نفر بودیم که رفتیم 4 تا از همکارای واحد قبلی + 2تا خواهر همکارا  و خیلی خوش گذشت. هتلمون تو خیابون امام رضا بود و من تا ضریح رو دیدم اشک ریختم تا هتل. یه جورایی با امام رضا قهر بودم آخه من و مامان 7 سال پیش رفتیم پیشش و بعد مامان و بابا رفتن سوریه و بابا فوت شد. رفتم و کلی گله کردم و گریه کردم و آشتی کردیم. اون دو روز با اینکه کوتاه بود و اصلاً نخوابیدیم ولی من انگار تو یه عالم دیگه بودم. حرم که میرفتیم هیچ صدایی نمیشنیدم ولی جالبه که هر بار گم میشدم خیلی راحت دوستامو پیدا میکردم.

از مزایای مهم سفر این بود که دو تا دوست وبلاگیمو دیدم یکی مریم از وبلاگ میخواهم بسازم هکه چیز را از نو و یکی هم یگانه جونو دیدم که مامان شده و بارداره. هر دوشون حسابی شرمندم کردن. من فرصت نکردم یه یادگاری خوب و در شانشون براشون بگیرم.

از خبرای دیگه هم اینکه مامان جان از 25 ماه رمضون حالش بد شد و روزشو شکست و همچنان حالش بده. منم دکتر نبردمش چون میدونم از نخوردنه و وقتی همه عالم و آدم میگن تو جون نداری روزه نگیر و گوش نمیده و لج میکنه همین میشه دیگه.

آبجی بزرگه هم یه ماهی هست بیکاره و خونست. خودشم دنبال کار نرفت به خاطر ماه رمضون. از من به شما نصیحت تو محل کار خودتونو دست بالا بگیرید و شرح وظایف بخواید و لطف زیادی نکنید به کارفرما. البته خواهری خودش اومد بیرون و خیلیم خوشحاله.

شبهای قدر بی نظیر بود با اینکه ما تو خونه احیا میگیریم ولی بعدش اونقدر آروم شدم که حس می کردم دنیا بی ارزشه.

خبر بعدی اینکه همکاری که با من تو یه واحده ولی من بیشتر کارارو انجام میدم یک هفته مرخصی گرفت و حجم کار هم خیلی بالا بود و اون حداقل کارتابل رعیس رو چک میکرد و میداد امضا کنه که اینم افتاد گردن من.

قرار بود امروز بیاد که خیلی شیک بعد از 10 روز مرخصی پی ام داده که ترافیکه من یکی دو روز دیگه میام. از شانس خوبشم رعیس نیوده.

باورتون میشه بعد از یک سال و دو ماه نرفتم با رعیس حرف زنم و اون نمیدونه که من چه کارایی انجام میدم؟

البته این هفته فرصت خوبی بود که خودمو ثابت کنم و خدارو شکر از پس کارا براومدم.

امیدوارم برای شما هم اتفاقای خوب افتاده باشه.

وارد یه جریان پر درد سر شدم. هدف کمک بود ولی .... برام خیلی دعا کنید. مشکل مالی خواهرم هم هنوز حل نشده.

راستی تا یادم نرفته پیروزی تیم مذاکره کنندمونو تبریک میگم. همین که اسم ایران رو به عنوان یک کشور منطقی و قدرتمند مطرح کردن و جایگاه کشورمون رو تو جهان ارتقاء دادن و کلی کلاسمونو بردن ازشون ممنونم و بهشون افتخار میکنم.

 

 

 

[ دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ ] [ ۱۲:۴۱ بعد از ظهر ] [ فندوقي ]
سلام سلام. حالتون خوبه؟

دلم نیومد برم جای دیگه. چقدر دلم تنگ شده بود.

به مناسبت تولد من و وبلاگم بلاگفا درست شد خخخخخ

عاشقتونم خیلی دوستون دارم. خیلی برام دعا کنید. فردا میام مفصل می نویسم

 فقط کامنتاتون نیست.

[ دوشنبه یکم تیر ۱۳۹۴ ] [ ۱۷:۱۶ بعد از ظهر ] [ فندوقي ]
 

روز پدر و روز تولد حضرت علی رو به همتون بخصوص آقایون تبریک میگم.

[ پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ ۸:۵۵ قبل از ظهر ] [ فندوقي ]
[ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ ۱۰:۳۱ قبل از ظهر ] [ فندوقي ]
[ شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ ۱۵:۸ بعد از ظهر ] [ فندوقي ]
 
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌ پوشی به کام
باده رنگین نمی ‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می ‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

[ چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ ] [ ۱۳:۲۰ بعد از ظهر ] [ فندوقي ]

اگر کسی تو ایام عید تهران میاد و دوست داره همدیگرو ببینیم خبرم کنه خیلی دوست دارم دوستای وبلاگیمو ببینم .

پست قبل هم جدیده.

[ شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۱۳:۵۱ بعد از ظهر ] [ فندوقي ]

سلام به دوستای نازنینم. امیدوارم حالتون خوب باشه. تو تهران که اکثراً مریضن یه مریضیایی اومده که حتی اسم هم نداره. معلوم نیست سرماخوردگیه ، مسمومیته . علائم جفتشو داره به اضافه سرفه شدید.

نمیدونم از کی و کجا بنویسم خیلی سخته وقتی یه مدت نمینویسم.

از روزی مینویسم که مامان مرخص شد. خواهری و دایی رفتن دنبالش و منم چون تو طول هفته حدود دو روز نرفته بودم سره کار. به همکارم گفتم من 5شنبه میام. ساعت 3 به سرعت رفتم خونه و ناهار خوردیم و مامان رو فرستادم دوش بگیره و خونه رو حسابی تمیز کردم و پریدم حموم. مهمون هم اومد و فرداش هم من امتحان فاینال زبان داشتم. چاره ای نبود 6 صبح بیدار شدم و یه کم خوندم و رفتم امتحان دادم که خیلی بد بود. امتحان ترم قبل رو 95 شده بودم.

اون روزی که نبودم رئیس اضافه کاریارو رد کرده بود و به منم مثل بقیه داده بود. گفتم دلش سوخته دیده مامانم مریضه.

شنبه هم مجبور بودیم مامان رو تنها بذاریم و بیایم سره کار چون مرخصی نداشتیم. شبا غذا درست میکردم که مامان ناهار داشته باشه. حال جسمیش بهتره و روزا یه کم میره پیاده روی. ولی با شنیدن یه خبر بد بهم میریزه فرقی نداره طرف آشنا باشه یا غریبه. غصه همرو میخوره و این براش خوب نیست.

امتحان آیین نامه هم دیر بهم گفتن و برای تجربه رفتم امتحان آموزشگاهو دادم که خب چون نخونده بودم و به نت های سره دو جلسه کلاس اکتفا کرده بودم غلطام زیاد بود. دوستم گفت عیب نداره من برات قبول رد کنم بخون بیا امتحان اصلی رو بده گفتم نه اینجوری وجدانم ناراحته بذار مثل بقیه روالشو طی کنم. خوبه بلد باشم.

یکی دو تا از دوستای قدیمیم گشتن و منو پیدا کردن. در عین حال که خوشحالم حس میکنم چقدر از هم دور شدیم و هنوز فرصت نشده ببینمشون و یه استرسی دارم.

چه حسه بدیه بدونی یکی دوست داره ولی شرایط سنیش بهت نمیخوره و برای اینکه طرف ضربه نخوره مجبور باشی تحویلش نگیری

در مورد خونه تکونی هم جمعه پیش من و خواهری هال پذیرایی رو تمیز کردیم و 5شنبه و جمعه قبل از مریضی مامان هم دو تا اتاق خوابا تمیز شده بود.

راستی خواهری کمدی که ست سرویس خوابش بود رو هم خرید و به منم اصرار که تخت و کمد بگیرم ولی نگرفتم. چون خونمون دو خواب داره و یکیشو که خواهری تصاحب کرده. این یکی هم من شبا میخوابم و مامان عادت داره تو هال می خوابه. تو اون اتاق نمیشه تخت گذاشت چون گاهی مهمون داریم که از شهرستان میان و شب میمونن.

تا اینجا رو 5شنبه نوشتم فرصت نشد ثبت کنم.

5شنبه با همکارم مینا رفتیم یه گلخونه نزدیک شرکت که اون گل بخره. 10 تا از این گلدونای کوچولو خرید داد تو دو تا گلدون بزرگ براش کاشتن و منم همش نگران که چطوری میخوای ببری و باید آژانس بگیری و ... یه دفه دیدم یکیشونو که دست من بود رو گفت برای تو گرفتم و اونقدر خوشحال و شرمنده شدم هر چی گفتم پس بزار پولشو بهت بدم قبول نکرد. اون یکی رو هم برای خواهرش گرفته بود. خلاصه دلتون نخواد من الان 5 تا دخمل کوشولو رو اپن خونمون دارم که راست میرم چپ میرم قربون صدقشون میرم.

دیروز که جمعه 15 اسفند بود هم از صبح تا شب آشپزخونه تمیز کردیم. فقط موند یخچال و مرتب کردن داخل کابینتا. بقه رو که میشد درای کابینتا و دیوارا و کف و سقف و بالکن مشرف به آشپزخونه. خیلی سخت بود بعد فکر کنید یخچال فریزر دو قلو و گاز و ماشین لباسشویی و .... ولی خدارو شکر تموم شد.

یه توصیه سیف دو جور اسپری داره که خیلی عالین به خصوص برای تمیز کردن ام دی اف و جاهای سفید حاشیه پنجره دو جداره که لکاش به سختی میره.

خلاصه این روزا خیلی سرم شلوغه و گاهی سخت میگذره ولی همش با خودم تکرار میکنم می گذره و بعد از سختی راحتی و آسایش میرسه.

کاش خودخواه نباشیم و به حق خودمون قانع باشیم و برای راحتی خودمون حق دیگران رو تصاحب نکنیم. به قول قدیمیا گردتر بخوابیم ولی رو مال خودمون .

مواظب خودتون باشید. از لحظه لحظه زندگی و وجود عزیزانتون نهایت لذت رو ببرید.

 

 

[ شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۸:۰ قبل از ظهر ] [ فندوقي ]

دیروز ساعت 2:20 از شرکت پریدم بیرون و رفتم پیش مامان.

جواب اسکنش اومد و چیزی شبیه معجزه بود. هیچ گرفتگی و تنگی عروق کرونر قلب نداشت. خدارو شکر

رنگ و روی مامان هم بهتر بود. اصرار داشت بیاد خونه. حالا باید ببینیم امروز دکترش اجازه میده یا نه؟

من اومدم سره کار. دلم برای همکارم سوخت این هفته خیلی هوامو داشت. دیروز گفتم من فردا میام.

خواهر بزرگه وسایل مامانو برد سره کارش که اگه زنگ زدن مرخصه بره بیمارستان. محل کارش به بیمارستان نزدیکه.

معجزه دعا و لطف خدارو بارها دیدم ولی این دفعه برام یه چیز دیگه بود. دکترا تقریباً مطمعن بودن قلب مامان یه مشکل حاد داره و یا باید باطری بزاره یا عمل یا آنژیو که مامان من اونقدر کم خون و ضعیفه طاقتشو نداشت و براش خطرناک بود. مامانم با سه تا زایمان وزنش 55 کیلوعه.

ممنونم از همتون. دارم یه کم زبان میخونم اگه بشه فردا برم امتحانو بدم و این ترم تموم شه. ولی ترم بعد رو میزارم برای بعد از عید. توانش رو ندارم.

 

[ پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ ] [ ۱۰:۲۸ قبل از ظهر ] [ فندوقي ]

سلام مادرم از روز یکشنبه بیمارستان قلب بستری شده. حالش خوب نیست افت فشار شدید داره به خاطر ضعف جسمانیش و درد قفسه سینه.

یکشنبه از صبح دلشوره داشتم ساعت 11 زنگ زدم خونه .دیدم حالش خوب نیست. رفتم بردمش دکتر. دکتر قلب نبود همه دکتر قلبا عصر هستن. یه دکتر داخلی دیدش و نوار قلب گرفت. گفت زنگ برنید آمبولانس بیاد. ماسک اکسیژن زدن و مامان خیلی ترسید چون حال عمومیش خوب بود و درد قفسه سینه داشت فقط. گفتم صبر کنید نترسونیدش. میگفتن ممکنه الان سکته کنه و .... به خواهرم و خالم زنگ زدم و دامادمون. دامادمون خواهرش پرستاره گفت چون فشارش بالا نیست و ... خطری نداره ولی بیمارستان ببریدش. آمبولانس اومد و گفت فقط میبره یه بیمارستان دولی که نزدیکه و اونجا ما خاطره بد داشتیم و کثیف بود. قبول نکردم گفتم میبرمش بیمارستان قلب که دکتر آمبولانسم تایید کرد و گفت اونجا بهتره. 80تا ازم امضا گرفتن و من آژانس گرفتم که ببرمش بیمارستان قلب. مامانم به شدت ترسیده بود و راننده هم اشتباهی برد یه بیمارستان دیگه و دیر رسیدیم بیمارستان تخصصی قلب. خواهر بزرگه و دامادمون با ویلچر منتظر بودن. گفته بودن راه نره.(خواهر وسطی دیسک گردن و دست گرفته و بهش دیرتر گفتیم و عصر اومد)

بعد از نوار قلب و معاینه و ... بستری شد اورژانس. ولی تخت خالی نداشتن و رو ویلچر موند و گفتن راه نره. دو  ساعت بعد تخت خالی شد بردنش اورژانس. من ساعت 6 اومدم خونه و غذا درست کردم.

دیروزم من از 6:30 رفتم بیمارستان تا 9 شب. عصر هم خواهرا اومدن. رسیدگی خیلی خوبه ولی یه مشکلی که هست اینه که مارو پیش مامان نمیذارن و پرستارها هم خوب جواب نمیدن و خیلی بداخلاقن. همه مریضا و همراها از اخلاقشون گله داشتن.منم با یکیشون بحثم شد به  من گفته بود جواب اکو آماده شد بیا صحبت کنیم رفتم با یه لحن بد میگه من که توضیح دادم  گفتم نه من که دروغ نمیگم اگه توضیح داده بودی که دوباره نمیومدم یکی دیگشون با زور گفت اکوش خوب بوده.

مامان من که اونقدر مظلوم و مهربونه همش از پرستارا تشکر و عذرخواهی میکنه و صداش در نمیاد. حتی ازشون آب هم نمیخواد به من زنگ زده که برام آب بخر بیار.

اکو کردن و اکوش خوب بود. اسکن آنژیو کردن. جوابش آماده نیست .

الان خواهرم زنگ زد منتقلش کردن بخش . دعا کنید براش. من هیچکسو ندارم جز مامانم و دو تا خواهرام.

دختر عموم هم که یک سال و نیمشه جراحی قلبش کردن.از وقتی دنیا اومده گفته بودن دو سه سالگی نیاز به جراحی داره. به فامیل پدری نگفتیم مامان بیمارستانه. فقط خاله هام و داییم میدونن که دایی هم تهران نیست.

از ته دل دعا میکنم هیچکس مریض نشه به خصوص پدر و مادرا و بچه های کوچیک

[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ ۱۶:۴۱ بعد از ظهر ] [ فندوقي ]

سلام. امسال زمستونمون واقعاً بهار شده ها.

بازم 5 شنبه هست و من اومدم سره کار. امروز کلی کار کردم و نامه هارو ثبت و سورت و بایگانی کردم. کاری که همه بدشون میومده و وقتی من اومدم از یک سال پیش نامه جمع شده بود و افتار گردن من و شد وظیفم و چون متنفرم از این کار هر دو سه هفته یکبار بایگانی میکنم که حجمش زیاد نشه.

از هفته پیش میرم کلاس رانندگی. 2 جلسه آیین نامه رفتم و قرار بود 3شنبه امتحان آموزشگاه رو بدم که همکار گرامی گفت مریضم و دیر میام و بعدش هم اس ام اس زد که نمیام. اون یکی خانوم هم که مرخصی گرفته بود و یه ساعت اومد سر زد و رفت. من موندم و یه حجم زیاد از کار و نامه و تماس و .... عصر هم نشد برم امتحان بدم ولی هم به رئیس و هم جانشینش گفتم که امتحان داشتم و نرفتم.

روز سه شنبه بهم میگفتن از خانوم کاف کمک بگیر اونم که بلد نبود و منم ترجیح میدم خودم کارمو انجام بدم ازش کمک نگرفتم. بعد رئیس  میگفت صداش کن من میگفتم کاری هست من انجام میدم. رئیس با خنده گفت چرا تو کارم دخالت میکنی صداش کن. منم گفتم ببخشید چون ایشون بلد نیست نخواستم شما اذیت شی.منم زود رنج اونقدر ناراحت شدم

هفته قبل مادربزرگم (مادر ناتنی بابا) خونمون بود و یه پیاده روی تند رو مخ هممون انجام داد من و خواهر بزرگه که شاغلیم ، خواهر وسطی هم شاغله و اون هفته همسرش سفر بود و خونه ما بود. در نظر بگیرید مادربزرگ عزیز شبها تا صبح بیدار تشریف دارند و صحبت میکنند یا تو خونه در رفت و آمد هستند و صبحها تا ظهر میخوابند و ظهر بعد از ناهار که مامان عادت داره یه چرتی بزنه ایشون سره حالن و حرف میزنن. خلاصه داستانی داشتیم و به مامان بیشتر از همه سخت گذشت.

من یه پروسه تهران گردی (جمهوری ، تیراژه ، ونک ، شهرک غرب ، پاساژ اندیشه)در جهت خرید مانتو داشتم که موفقیت آمیز نبود خخخخخ خو چیکار کنم مانتوها یا دکمه نداشتن یا خیلی کوتاه بودن.

این هفته جمعه کلاس زبان ندارم و جاش هفته دیگه امتحان پایان ترم. اصلاً وقت نکردم. کتب داستانم رو هو دوستم رها زحمت کشید خوند و خلاصه کرد (خاک بر سر تنبلم) امروز قراره بریم بهشت زهرا با خواهری و قول دادم به خودم که امشب و فردا بشینم زبان بخونم. هفته دیگه 5شنبه هم تعطیلم و میخونم.
سره یه دوراهی موندم که برای ترم بعد ثبت نام کن یا نه؟ چند جلسش قبل از عیده و چند جلسه بعد از عید. با توجه به اینکه باید کارای خونه تکونی و خرید برای خونه و مامان و خودم انجام بدم مطمعناً نمیرسم خوب بخونم. از طرفی هم خواهرم و همکلاسیم میگن اگه این ترم نرم و فاصله بیفته همونایی هم که بلدم فراموش میکنم. نظر شما چیه؟

برای خودم جایزه یه لیوان خریدم که خیلی خوشگله به اظافه یه تاپ بافت زرشکی که وقتی پوشیدم خواهر وسطی که همیشه ایراد میگیره گفت چه بهت میاد یه کت آستین بلند بگیر برای روش و عید بپوش و من بسی ذوق مرگ شدم

مشکل خواهری و دامادمون موقت حل شده ولی دعا کنید کامل حل شه تا خواهری خیالش راحت شه و نی نی بیاره. اونقدر دلم بچه کوچیک میخواد. احساس نیازم به محبت کردن بیشتره تا اینکه بهم محبت کنن.

پارسا هم بزرگ شده و دیگه خونمون نمیاد زیاد و چسبیده به تبلتش و مامانش. یه تو راهی دارن و این حسود از وقتی فهمیده از بغل مامانش پایین نمیاد و مدام تکرار میکنه ما نی نی نمیخوایم خدا به داد ما برسه پارساجیغجیغوی شیطون + نوزاد بالاسرمونن. همسایه پایینی هم یه توراهی داره. یعنی بدبخت شدیم رفت .

یه عالمه حرف داشتما ولی الان نمیدونم چرا یادم نمیاد فقط این یادمه که تک تکتون رو دوست دارم و آرزو میکنم این روزهای آخر سال و سال جدید براتون سرشار از خبرای خوب باشه.

آهان الان یادم اومد که چقدر برای جنوبیها و اهوازیها ناراحتم. کاش براشون کاری کنن. من که فقط میتونم دعا کنم و از خدا بخوام یه بارونی بیاد و هواشونو تمیز کنه و گرد و غبارو بشوره ببره

 

 

[ پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ ] [ ۱۳:۱۲ بعد از ظهر ] [ فندوقي ]

سلام دوستان عزیز و نازنینم. امیدوارم حالتون خوب باشه و مریض نشده باشید.

به زودی میام و مفصل می نویسم. فقط در جریان باشید من از امروز میرم کلاس آئین نامه.

این هفته 5شنبه هم تعطیل بودم چون همکارم هفته دیگه میخواد بره سفر . برای همین جا یه جا کردیم که من هفته دیگه بیام.

دلم براتون تنگ شده. یه سریاتونو تو وایبر و لاین دارم ولی هر وقت سر میزنم آنلاین نیستن. خب چی میشه شما پی ام بدید گاهی؟

امروز دوست نازنینم نیکا (پرنسس) بعد از مدتها کامنت گذاشت و منو یه عالمه خوشحال کرد. یه سری آدما هستن که احساسم اونقدر بهشون عمیقه که حتی دوری و بی خبری هم کمرنگش نمیکنه و همیشه تو ذهنمن و بهشون فکر میکنم. نیکا جان شما از اون دوستایی و من از فارغ التحصیلیت بی نهایت خوشحال شدم و امیدوارم همیشه شاد و موفق و سلامت باشی. تو برنامم هست تو خرداد بیام شهرتون و ببینمت. امید به خدا اگه قسمت شه

[ شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ ۱۰:۴ قبل از ظهر ] [ فندوقي ]
[ یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ ۱۶:۵۷ بعد از ظهر ] [ فندوقي ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

اين وبلاگ هديه روزه تولدمه.دوست دارم در كنار هم غم و شاديمونو تقسيم كنيم و به هم كمك كنيم.
اسممو گذاشتم فندق چون يكي از اسمايي بود كه بابام صدام ميكرد و ديگه نيست تا لوسم كنه و صدام كنه.
لطفاً اگه لينك ميكنيد بهم بگيد.دوست دارم دوستامو بشناسم.
به نظرات بي آدرس و نشونه جواب نميدم.
26 خرداد روز تولده پرنسسه عزيزمه كه اين وبلاگو ساخته و 1تير روزه تولدم به من هديه داد
ايميل و آي دي ياهوم fandogh.khanom@yahoo.com
برچسب‌ ها
1 (1)
امکانات وب