وبلاگم بهترین هديه تولدم


الا بذكرالله تطمئن القلوب

ان الله مع الصابرين

سلام. من دختري هستم كه وارده سي سالگي شدم و مجرد هستم و همه ي زندگيم خونوادم هستند.به تازگی شاغل شدم و کارمو دوست دارم و هر چی تو زندگیم دارم از لطف خدا و دعای خیر پدر و مادرمه.
اينجا روزانه هامو مينويسم.هميشه از دوستانه جديد استقبال ميكنم به شرطي كه يه شناختي ازشون پيدا كنم و از صداقتشون مطمئن شم رمز ميدم بهشون.

اين پست ثابته و مطالب جديد زيره اين پست مياد.

تاريخ جمعه بیست و نهم فروردین 1393سـاعت 0:19 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |


ادامـه مطـلب
تاريخ دوشنبه سوم آذر 1393سـاعت 8:25 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

روحش شاد آمده بود که برود اگر قصد رفتن نداشت نمی آمد یادش رفت شعرهایش را بردارد یادش نرفته بود که زمین گرد است هر چقدر هم که برود باز پایان همینجاست همانطور که آغاز همینجا بود من اما ایستاده ام میدانستم اگر دنبالش بروم هیچگاه نمیبینمش ایستادم و به چرخش زمین اعتماد کردم

کامنت دوستی به نام سرگردان.

نمیدونم شعر از خودشه یا کس دیگه ولی عجیب به دلم نشست گفتم با شما دوستای گلم به اشتراک بذارم

تاريخ یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393سـاعت 9:54 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

مرتضی پاشایی هم از بین ما رفت. روحش شاد. خدا به خانوادش صبر بده خیلی سخته.

دلم آتیش گرفت. یه سالم از من کوچیکتر بود.

http://www.khabaronline.ir/%28X%281%29S%28agmgmrptzlsncswiwidpf2wb%29%29/detail/385159/culture/music

هر کی هر چی در توانشه براش بخونه. فاتحه ، قرآن ، صلوات

تاريخ جمعه بیست و سوم آبان 1393سـاعت 12:18 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

حمید مصدق خرداد 1343"


تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
...
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
.
" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

تاريخ شنبه هفدهم آبان 1393سـاعت 5:13 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |



ادامـه مطـلب
تاريخ پنجشنبه پانزدهم آبان 1393سـاعت 8:13 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

محرم و عاشورا منو یاد روزای کودکیم میندازه که با بچه های همسایه ها چادر مشکی سر می کردیم و میرفتیم دسته ببینیم و همه تو کوچه جمع می شدن و خوش میگذشت و در کنار این خوش گذشتن همیشه یه غمی بود و فضا سنگین بود و با این که معنی نوحه ها رو نمیفهمیدم ولی بغض می کردم و گاهی اشک میریختم. کم کم بزرگ شدم و معنی نوحه ها رو درک کردم و کربلا برام شد یه علامت سوال بزرگ. اونوقت بود که جای گشتن دنبال رمان تو کتابخونه مدرسه رفتم دنبال کتاب در مورد امام حسین و عاشورا و کربلا و این که یه مرد چطور میتونه از بچه شیرخوارش و عزیز تازه دامادش بگذره؟ کم کم فهمیدم و اونقدر عمیق بود که بعد از سالها شاید متن کتابها یادم نباشه و جرئیات کربلا رو ندونم ولی همین که هدفش رو درک کردم برام کافیه تا به اینکه مسلمونم و امامم حسینه افتخار کنم.

بابا همیشه روز عاشورا دسته حسینیه رو دعوت میکرد و یه گوسفند قربونی می کرد  اونقدر همیشه زنجیر میزد که پشتش زخم میشد. حالا می فهمم چه عشقی داشت و تو گرما و سرما چطور خستگی ناپذیر کمک میکرد.
بعضی سالها ما هم میرفتیم حسینیه و فامیل رو میدیدیم و تو عزاداری شرکت میکردیم. بقیه وقتا خونه عزاداری می کردیم و دعا میخوندیم. زیاد دوست نداشتیم بیرون یا حسینیه بریم چون گاهی آدم ثواب که نمیکنه هیچ کلی هم گناه می کنه.
یکی دو سال پیش رفتیم حسینیه و چقدر جای خالی بابا و یه سری بزرگای فامیل که فوت شدن دیده میشد. تو حسینیه عصر عاشورا نذوات و کمک به حسینیه جمع میکنن و بهونه ای میشه که همه خانواده ها رو دعا کنن و ما هم یا میریم یا میدیم دامادمون ببره بده تا اسم بابا هم برده بشه و یادش کنند.

سره کارم و خیلی سرم شلوغه و همکارم رفته مرخصی و 4شنبه و 5شنبه هم نیست. ولی دلم نیومد از محرم ننویسم و ازتون نخوام برام دعا کنید. خیلی دلم گرفته و خیلی احساس گناه دارم حس میکنم فقط از مسلمونی اسمشو دارم و حتی  تو نمازام کوتاهی میکنم اونوقت امام حسین و خانواده و یاراش چه کردن. البته که من هیچوقت به پای اونا نمیرسم ولی کاش بیشتر میتونستم به دیگران کمک کنم و عزاداری کنم. البته به نظر من عزاداری به اشک و ناله و نذری نیست باید نذری رو به کسی داد که واقعاً نیاز داره و عزاداری وقتی درسته که  برای امام حسین باشه نه اینکه به یاد امام حسین و برای مشکلات خودمون گریه کنیم.

خیلی دوستون دارم. خیلی برای من و خانوادم دعا کنید.
اینا حرفای دلم بود و نظر شخصیم. شایدم اشتباه باشه . ولی دوست دارم بتونم بهشون عمل کنم.



تاريخ یکشنبه یازدهم آبان 1393سـاعت 4:20 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

سلام صبحتون بخیر. امیوارم روز خوبی داشته باشید.

دلم براتون تنگ شده. وقتی اینجا نمیام و نمی نویسم حس ی کنم یه چیزی کم دارم ولی وباتون میام و میخونمتون
دیروز روز خوبی نداشتم.

ماه محرم هم اومد. تو رو خدا بیاید اگه عزاداری نمی کنیم سعی کنیم گناه هم نکنیم و حرمت این ماه رو نگه داریم.

من که کلاً جایی نمیرم نهایتش شاید برم حسینیه که برای شهر باباست و فامیلا میان.

خواهری داره میره تبریز برای مرحله نهایی کارشناسی دادگاه و رای قطعی به دعاهاتون احتیاج دارم که به خیر تموم شه و حق به حق دار برسه. التماس دعا

تاريخ سه شنبه ششم آبان 1393سـاعت 8:54 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

سلام . اگر کسی به اسم و آدرس من براتون کامنت توهین و فحش گذاشت بدونید من نیستم.

الان دیدم به اسم یوزی هم یه نفر این کارو کرده. متاسفم برای این آدم مریض و بیکار.

تاريخ چهارشنبه سی ام مهر 1393سـاعت 11:49 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

کامنت بذارید و نظر بدید جای دوری نمیره ها منم کلی خوشحال میکنید


ادامـه مطـلب
تاريخ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393سـاعت 9:30 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

سلام. خوبید؟ امروزم از اون روزای دلگیره.

هنوز مرخصی نگرفتم ولی 5شنبه شب با خواهری و مامان میریم ولایت و دو شنبه شب میایم که سه شنبه سره کار باشیم. با اتوبوس میریم و میایم و مطمعناً سه شنبه داغونم ولی میام سره کار.  ترجیح میدم یه روز بیشتر بمونم .

حکم دادگاهمون دوباره به نفع ما اومد و این دفعه قطعیه. فقط باید ثبت سندامونو اصلاح کنه.

یه متنی هست که خیلی دوسش دارم و شرح این روزای منه.

به بعضیا باید گفت عزیز من !!!!!

برخورد من با تو در حد شعورته ....

سکوتم بخاطر شخصیت خودمه وگرنه تو خیلی زیر سوالی ...!

کاش میشد گفت

 

حالم خوبه چیزی نیست. نگران نشید.

آی دی لاین بذارید اگه دوست دارید در تماس باشیم.

بعداً نوشت:

سلام. امروز که 5شنبه هست و احتمال داره یکی از همکارا هممونو بره ناهار بیرون به مناسبت اینکه مزدوج شده. رئیس روئسا هم میان. منم یه مانتو صدری پوشیدم و شلوار مشکی و مقنعه مشکی و یه کفش دارم پاشنش پهنه و مدلش برای محل کار خوبه. کیفمم که مشکیه خیلی متفاوت شدم. 5شنبه ها هیچ کس لباس فرم نمیپوشه. صبح همکارای واحد قبلیم منو دیدن. رها و میترا بعد میترا هم بهم زنگ زده که صدقه بذار کنار خیلی ناز شدی و .... خلاصه امروز حس خود شیفتگی دارم.

منو حلال کنید دارم میرم سفر. با گوشی میام پیشتون

شبم ساعت 21:30 بلیط گرفتم. 

تاريخ چهارشنبه شانزدهم مهر 1393سـاعت 11:41 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

سلام. امروز روز عرفست و من عاشق دعای عرفه.

پارسال داشتم آماده میشدم برای دعا که زنگ زدند برای شروع کار برم جلسه و قسمت نشد. امروزم که تا 6 سره کارم و بازم قسمت نمیشه. سعادت ندارم.

شماهایی که سعادت خوندن دعای عرفه رو دارید من و خانوادم (مامان و دو تا خواهرام) رو دعا کنید و بابام رو هم دعا کنید.که امیدوارم جاش خوب باشه. بابا و مامان حج رفتن و بابا چند ماه بعذ از حج فوت شد.

پیشاپیش عیدتون مبارک امیدوارم ثواب حج نصیبتون بشه

تاريخ شنبه دوازدهم مهر 1393سـاعت 11:6 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

خودم میدونم قلم خوبی ندارم. ولی دوست دارم جزئیات زندگیمو بنویسم تا یادم بمونه چه گذشته ای رو داشتم و چه سختی یا خوشی هایی داشتم. در ضمن من نوشته هامو مرور نمیکنم هر چی در اون لحظه به ذهنم میاد مینویسم فی البداهه. ببخشید دیگه

از این به بعد رمزی مینویسم تا به قول دوستی مزخرفاتمو طالبش بخونه خو خواهر من مزخرفه نخون.

عصر 4:30 از شرکت اومدم و مامانو بردم دکترش و دکتر گفت ضعف بنیه داره که رو نبض و ضربان قلب تاثیر داره و من اصرار کردم نوار قلب بگیره. خدا رو شکر مشکلی نبود و با یه عالمه دارو و آمپول تقویتی و موز و پسته و گلابی به خانه برگشتیم. یه پروسه ای هست تکرار میشه. مامان هیچی نمیخوره ، مریض میشه، دکتر میره دارو میخوره تقویت میشه تا چند هفته مراعات میکنه و حالش خوبه و بعد مریض میشه که 90% اوقات به خاطر ضعف بنیه اش هست و میبریم دکتر و آمپول و دارو و تقویت و دوباره از اولللللللللل خخخخ بازم خدارو شکر. من نوکر مامانمم هستم. بابا لوسش کرده بود و به زور میداد خوراکی مقوی میخورد حالا ما هم باید ادامه بدیم.

آبجی وسطی و همسر گرامشم با جیگر اومدن در جهت تقویت مادر و شام بودن و الان رفتن. مامانم خیلی این خواهرمو دوست داره و هر چی بگه وحی منزله و اجرا میشه.

شبتون خوش و پر ستاره. چقدر هوا عالی شده. اونقدر دلم میخواد برم قدم بزنم. حیف که کسی رو ندارم باهام این وقت شب بیاد بیرون. موکولش میکنم به صبح و اگه بتونم یه کم زودتر بیدار میشم و مسیر بیشتری رو پیاده میرم.

 

 

تاريخ شنبه پنجم مهر 1393سـاعت 11:10 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

من وقتی میخوام بنویسم میرم پست آخرم ببینم تا کی نوشتم. وای وای خیلی دختر بدی شدم خیلی وقته ننوشتم.

 

 


ادامـه مطـلب
تاريخ شنبه پنجم مهر 1393سـاعت 11:30 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

اینروزها که نمینویسی انگار تمام قلمها خشکیده اند ..............................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................انگار که تمام جوهرها غرق شده اند .......................................................................................................................................................................................انگار که مه ای عظیم تمام اندیشه مان را در برگرفته است. بنویس فقط یک خط ..............................

صبح که اومدم سره کار این کامنتو دیدم و منو تا عرش بود و از طرفی شرمندم کرد.

 

این روزها لطف خدا رو دارم میبینم و شاید اتفاقای بد این روزهام بیشتر از خوباش باشه ولی همون خوبا منو قانع میکنه و ایمانم رو بیشتر.

 

ننوشتن و نیومدنم رو به حساب بی معرفتیم نذارید این روزا گاهی تا 7:30 شب سره کارم.

 

یه جمله خوندم و منو عجیب یاد بابا انداخت، کسی که شبیه هیچ کس نیست
یکی از اقوام دورو دیدم و وقتی گفت هرروز حرف بابا تو خونشونه و یادش میکنن و شاد میشن و افسوس میخورن چه زود از دستش دادیم و من احساس غرور کردم که همچین پدری داشتم. فکر کنید بعد از 6سال و نیم از فوتش هنوز به جز خونه خودمون خیلی جاها یادش میکنن و براش فاتحه میفرستن. خدایا شکرت.
روح همه پدرا و مادرای آسمونی شاد. شب جمعه بیاید هر چی در توانمونه برای اسیران خاک هدیه بفرستیم. کسی چه میدونه نوبت ما کی میرسه؟

 

 

 

 

 

 

تاريخ پنجشنبه سوم مهر 1393سـاعت 9:11 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

MiSs-A