وبلاگم بهترین هديه تولدم


الا بذكرالله تطمئن القلوب

ان الله مع الصابرين

سلام. من دختري هستم كه وارده سي سالگي شدم و مجرد هستم و همه ي زندگيم خونوادم هستند.به تازگی شاغل شدم و کارمو دوست دارم و هر چی تو زندگیم دارم از لطف خدا و دعای خیر پدر و مادرمه.
اينجا روزانه هامو مينويسم.هميشه از دوستانه جديد استقبال ميكنم به شرطي كه يه شناختي ازشون پيدا كنم و از صداقتشون مطمئن شم رمز ميدم بهشون.

اين پست ثابته و مطالب جديد زيره اين پست مياد.

تاريخ جمعه بیست و نهم فروردین 1393سـاعت 0:19 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

خودم میدونم قلم خوبی ندارم. ولی دوست دارم جزئیات زندگیمو بنویسم تا یادم بمونه چه گذشته ای رو داشتم و چه سختی یا خوشی هایی داشتم. در ضمن من نوشته هامو مرور نمیکنم هر چی در اون لحظه به ذهنم میاد مینویسم فی البداهه. ببخشید دیگه

از این به بعد رمزی مینویسم تا به قول دوستی مزخرفاتمو طالبش بخونه خو خواهر من مزخرفه نخون.

عصر 4:30 از شرکت اومدم و مامانو بردم دکترش و دکتر گفت ضعف بنیه داره که رو نبض و ضربان قلب تاثیر داره و من اصرار کردم نوار قلب بگیره. خدا رو شکر مشکلی نبود و با یه عالمه دارو و آمپول تقویتی و موز و پسته و گلابی به خانه برگشتیم. یه پروسه ای هست تکرار میشه. مامان هیچی نمیخوره ، مریض میشه، دکتر میره دارو میخوره تقویت میشه تا چند هفته مراعات میکنه و حالش خوبه و بعد مریض میشه که 90% اوقات به خاطر ضعف بنیه اش هست و میبریم دکتر و آمپول و دارو و تقویت و دوباره از اولللللللللل خخخخ بازم خدارو شکر. من نوکر مامانمم هستم. بابا لوسش کرده بود و به زور میداد خوراکی مقوی میخورد حالا ما هم باید ادامه بدیم.

آبجی وسطی و همسر گرامشم با جیگر اومدن در جهت تقویت مادر و شام بودن و الان رفتن. مامانم خیلی این خواهرمو دوست داره و هر چی بگه وحی منزله و اجرا میشه.

شبتون خوش و پر ستاره. چقدر هوا عالی شده. اونقدر دلم میخواد برم قدم بزنم. حیف که کسی رو ندارم باهام این وقت شب بیاد بیرون. موکولش میکنم به صبح و اگه بتونم یه کم زودتر بیدار میشم و مسیر بیشتری رو پیاده میرم.

 

 

تاريخ شنبه پنجم مهر 1393سـاعت 11:10 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

من وقتی میخوام بنویسم میرم پست آخرم ببینم تا کی نوشتم. وای وای خیلی دختر بدی شدم خیلی وقته ننوشتم.

 

 


ادامـه مطـلب
تاريخ شنبه پنجم مهر 1393سـاعت 11:30 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

اینروزها که نمینویسی انگار تمام قلمها خشکیده اند ..............................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................انگار که تمام جوهرها غرق شده اند .......................................................................................................................................................................................انگار که مه ای عظیم تمام اندیشه مان را در برگرفته است. بنویس فقط یک خط ..............................

صبح که اومدم سره کار این کامنتو دیدم و منو تا عرش بود و از طرفی شرمندم کرد.

 

این روزها لطف خدا رو دارم میبینم و شاید اتفاقای بد این روزهام بیشتر از خوباش باشه ولی همون خوبا منو قانع میکنه و ایمانم رو بیشتر.

 

ننوشتن و نیومدنم رو به حساب بی معرفتیم نذارید این روزا گاهی تا 7:30 شب سره کارم.

 

یه جمله خوندم و منو عجیب یاد بابا انداخت، کسی که شبیه هیچ کس نیست
یکی از اقوام دورو دیدم و وقتی گفت هرروز حرف بابا تو خونشونه و یادش میکنن و شاد میشن و افسوس میخورن چه زود از دستش دادیم و من احساس غرور کردم که همچین پدری داشتم. فکر کنید بعد از 6سال و نیم از فوتش هنوز به جز خونه خودمون خیلی جاها یادش میکنن و براش فاتحه میفرستن. خدایا شکرت.
روح همه پدرا و مادرای آسمونی شاد. شب جمعه بیاید هر چی در توانمونه برای اسیران خاک هدیه بفرستیم. کسی چه میدونه نوبت ما کی میرسه؟

 

 

 

 

 

 

تاريخ پنجشنبه سوم مهر 1393سـاعت 9:11 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

دلم خیلی گرفته. اینجا رو هم که کسی نمیخونه بیام درد و دل کنم. پس برای خودم مینوسیم.
 دنیای بدی شده همه تو زندگی هم دخالت میکنن. کمک نمیکنن. حسادت میکنن. چشم و هم چشمی. آزار، منفعت طلبی تا کی ؟ تا کجا؟ به چه قیمتی؟ به قیمت دل شکستن؟

بعداً نوشت: رفتم ناهار خوری دوستامو دیدم یه کم دلم باز شد و حالم بهتره.
خدابا شکرت. راضیم به رضات.

تاريخ یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393سـاعت 12:16 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

چه زود گذشت. سال داره نصف میشه و عمر ما چه کوتاهه. مواظب باشیم دلی نشکنیم و حق الناس گردنمون نباشه.


ادامـه مطـلب
تاريخ جمعه بیست و یکم شهریور 1393سـاعت 9:23 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

خدا رو شکر همه دوستان غایب خوب بودن. فقط یه کم نگران نازی هستم که کسی ازش خبری نداره و لوکی خانوم. امیدوارم هر جا هستند شاد باشند.


ادامـه مطـلب
تاريخ پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393سـاعت 3:23 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |


ادامـه مطـلب
تاريخ چهارشنبه پنجم شهریور 1393سـاعت 9:54 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

از خیلی از دوستان مدتهاست خبری نیست مثل نیکا و نازی و سرگردان و سپی خانوم و آقا هوشنگ ....

من همیش به یادشونم و دلتنگشون امیدوارم سرگرم اتفاقات خوب باشن.

 

                  شب جمعست برای شادی روح عزیزانمون یه فاتحه بفرستیم

بفرمایید ادامه مطلب. با عجله و سرکار نوشتم


ادامـه مطـلب
تاريخ پنجشنبه سی ام مرداد 1393سـاعت 12:19 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |


ادامـه مطـلب
تاريخ پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393سـاعت 9:40 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

سلام. من برگشتم خیلی خوش گذشت جاتون خالی. ولی رفتنی و بر گشتنی خیلی اذیت شدیم.

دیشب 1 رسیدیم و صبحم اومدم سره کار.

عیدتون مبارک. امیدوارم به شما هم خوش گذشته باشه.

بعداً میام مفصل مینویسم. یادتون باشه عاشقتونم

تاريخ یکشنبه دوازدهم مرداد 1393سـاعت 10:33 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

سلام دوستای گلم. حالتون خوبه؟ چقدر هوا گرمه. امروز که تا غروب بیرون بودم بازم هوا دم داشت قربون حکمت خدا برم وقتای دیگه غروبا یه کم خنک تره ولی الان که ماه رمضونه 8 غروب مثل ظهر تابستون گرم بود.

 


ادامـه مطـلب
تاريخ شنبه چهارم مرداد 1393سـاعت 11:12 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

دیشب سحر خواب موندم همون یه لیوان آب رو هم نخوردم

بعد خواهری رو هم آب ندادم بخوره امروزم یه عالمه کار اداری داشت باید میرفت بیرون از محل کارش. الان عذاب وجدان دارم.

خدایا شکرت بابت آرامشی که دارم تو محل کار و خونه.

برنامه شبهای رمضان رو میبینید؟ بیاید هر کدوممون هر چقدر کم هم که میتونیم به نیازمندای واقعی کمک کنیم. یه خانومه بود درآمد روزانه اش از صاف کردن میخ روزی 750 تک تومن بود. یه پسرم داشت.خانومه میگفت نون خالی میخوریم. از خونشون نگم که ............... دلم خون شده. ما تو چه فکری هستیم و مردم دغدغه نون شب دارن.

 

تاريخ چهارشنبه یکم مرداد 1393سـاعت 1:41 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

سلام. حالتون خوبه؟ مطمعنم همتون حال روحی خوبی دارید. تو شبای قدر هممون حتی اگه بیدار نمونیم تو دلمون دعا میکنیم و با خدا حرف میزنیم و طلب بخشش میکنیم و آرزوهامونو میگیم و به شب قدر فکر میکنیم. همین باعث میشه حالمون خوب شه و احساس سبکی کنیم. من که اینجوریم.
ادامه مطلب بدون رمز


ادامـه مطـلب
تاريخ دوشنبه سی ام تیر 1393سـاعت 9:31 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

یه عالمه نوشته بودم پریددددددددددددددددددد

علی الحساب اینو داشته باشید. اوضاع آرومه و همه چی عالیه.

امشب برام دعا کنید. خیلی دوستون دارم خیلیااااااااااااااااااااا

دلم یه افطاری میخواد در جمع دوستان. شمام امتحان کنید عالیه میشه یه خاطره خوب

تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393سـاعت 12:14 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

MiSs-A