وبلاگم بهترین هديه تولدم


الا بذكرالله تطمئن القلوب

ان الله مع الصابرين

سلام. من دختري هستم كه وارده سي سالگي شدم و مجرد هستم و همه ي زندگيم خونوادم هستند.به تازگی شاغل شدم و کارمو دوست دارم و هر چی تو زندگیم دارم از لطف خدا و دعای خیر پدر و مادرمه.
اينجا روزانه هامو مينويسم.هميشه از دوستانه جديد استقبال ميكنم به شرطي كه يه شناختي ازشون پيدا كنم و از صداقتشون مطمئن شم رمز ميدم بهشون.

اين پست ثابته و مطالب جديد زيره اين پست مياد.

تاريخ جمعه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۳سـاعت ۰:۱۹ قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

 

روز پدر و روز تولد علی رو به همتون بخصوص آقایون تبریک میگم.


ادامـه مطـلب
تاريخ پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴سـاعت ۸:۵۵ قبل از ظهر نويسنده فندقي| |


ادامـه مطـلب
تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴سـاعت ۱۰:۳۱ قبل از ظهر نويسنده فندقي| |


ادامـه مطـلب
تاريخ شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۴سـاعت ۱۵:۸ بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

 
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌ پوشی به کام
باده رنگین نمی ‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می ‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ


ادامـه مطـلب
تاريخ چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴سـاعت ۱۳:۲۰ بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

اگر کسی تو ایام عید تهران میاد و دوست داره همدیگرو ببینیم خبرم کنه خیلی دوست دارم دوستای وبلاگیمو ببینم .

پست قبل هم جدیده.

تاريخ شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳سـاعت ۱۳:۵۱ بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

سلام به دوستای نازنینم. امیدوارم حالتون خوب باشه. تو تهران که اکثراً مریضن یه مریضیایی اومده که حتی اسم هم نداره. معلوم نیست سرماخوردگیه ، مسمومیته . علائم جفتشو داره به اضافه سرفه شدید.

نمیدونم از کی و کجا بنویسم خیلی سخته وقتی یه مدت نمینویسم.

از روزی مینویسم که مامان مرخص شد. خواهری و دایی رفتن دنبالش و منم چون تو طول هفته حدود دو روز نرفته بودم سره کار. به همکارم گفتم من 5شنبه میام. ساعت 3 به سرعت رفتم خونه و ناهار خوردیم و مامان رو فرستادم دوش بگیره و خونه رو حسابی تمیز کردم و پریدم حموم. مهمون هم اومد و فرداش هم من امتحان فاینال زبان داشتم. چاره ای نبود 6 صبح بیدار شدم و یه کم خوندم و رفتم امتحان دادم که خیلی بد بود. امتحان ترم قبل رو 95 شده بودم.

اون روزی که نبودم رئیس اضافه کاریارو رد کرده بود و به منم مثل بقیه داده بود. گفتم دلش سوخته دیده مامانم مریضه.

شنبه هم مجبور بودیم مامان رو تنها بذاریم و بیایم سره کار چون مرخصی نداشتیم. شبا غذا درست میکردم که مامان ناهار داشته باشه. حال جسمیش بهتره و روزا یه کم میره پیاده روی. ولی با شنیدن یه خبر بد بهم میریزه فرقی نداره طرف آشنا باشه یا غریبه. غصه همرو میخوره و این براش خوب نیست.

امتحان آیین نامه هم دیر بهم گفتن و برای تجربه رفتم امتحان آموزشگاهو دادم که خب چون نخونده بودم و به نت های سره دو جلسه کلاس اکتفا کرده بودم غلطام زیاد بود. دوستم گفت عیب نداره من برات قبول رد کنم بخون بیا امتحان اصلی رو بده گفتم نه اینجوری وجدانم ناراحته بذار مثل بقیه روالشو طی کنم. خوبه بلد باشم.

یکی دو تا از دوستای قدیمیم گشتن و منو پیدا کردن. در عین حال که خوشحالم حس میکنم چقدر از هم دور شدیم و هنوز فرصت نشده ببینمشون و یه استرسی دارم.

چه حسه بدیه بدونی یکی دوست داره ولی شرایط سنیش بهت نمیخوره و برای اینکه طرف ضربه نخوره مجبور باشی تحویلش نگیری

در مورد خونه تکونی هم جمعه پیش من و خواهری هال پذیرایی رو تمیز کردیم و 5شنبه و جمعه قبل از مریضی مامان هم دو تا اتاق خوابا تمیز شده بود.

راستی خواهری کمدی که ست سرویس خوابش بود رو هم خرید و به منم اصرار که تخت و کمد بگیرم ولی نگرفتم. چون خونمون دو خواب داره و یکیشو که خواهری تصاحب کرده. این یکی هم من شبا میخوابم و مامان عادت داره تو هال می خوابه. تو اون اتاق نمیشه تخت گذاشت چون گاهی مهمون داریم که از شهرستان میان و شب میمونن.

تا اینجا رو 5شنبه نوشتم فرصت نشد ثبت کنم.

5شنبه با همکارم مینا رفتیم یه گلخونه نزدیک شرکت که اون گل بخره. 10 تا از این گلدونای کوچولو خرید داد تو دو تا گلدون بزرگ براش کاشتن و منم همش نگران که چطوری میخوای ببری و باید آژانس بگیری و ... یه دفه دیدم یکیشونو که دست من بود رو گفت برای تو گرفتم و اونقدر خوشحال و شرمنده شدم هر چی گفتم پس بزار پولشو بهت بدم قبول نکرد. اون یکی رو هم برای خواهرش گرفته بود. خلاصه دلتون نخواد من الان 5 تا دخمل کوشولو رو اپن خونمون دارم که راست میرم چپ میرم قربون صدقشون میرم.

دیروز که جمعه 15 اسفند بود هم از صبح تا شب آشپزخونه تمیز کردیم. فقط موند یخچال و مرتب کردن داخل کابینتا. بقه رو که میشد درای کابینتا و دیوارا و کف و سقف و بالکن مشرف به آشپزخونه. خیلی سخت بود بعد فکر کنید یخچال فریزر دو قلو و گاز و ماشین لباسشویی و .... ولی خدارو شکر تموم شد.

یه توصیه سیف دو جور اسپری داره که خیلی عالین به خصوص برای تمیز کردن ام دی اف و جاهای سفید حاشیه پنجره دو جداره که لکاش به سختی میره.

خلاصه این روزا خیلی سرم شلوغه و گاهی سخت میگذره ولی همش با خودم تکرار میکنم می گذره و بعد از سختی راحتی و آسایش میرسه.

کاش خودخواه نباشیم و به حق خودمون قانع باشیم و برای راحتی خودمون حق دیگران رو تصاحب نکنیم. به قول قدیمیا گردتر بخوابیم ولی رو مال خودمون .

مواظب خودتون باشید. از لحظه لحظه زندگی و وجود عزیزانتون نهایت لذت رو ببرید.

 

 

تاريخ شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳سـاعت ۸:۰ قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

دیروز ساعت 2:20 از شرکت پریدم بیرون و رفتم پیش مامان.

جواب اسکنش اومد و چیزی شبیه معجزه بود. هیچ گرفتگی و تنگی عروق کرونر قلب نداشت. خدارو شکر

رنگ و روی مامان هم بهتر بود. اصرار داشت بیاد خونه. حالا باید ببینیم امروز دکترش اجازه میده یا نه؟

من اومدم سره کار. دلم برای همکارم سوخت این هفته خیلی هوامو داشت. دیروز گفتم من فردا میام.

خواهر بزرگه وسایل مامانو برد سره کارش که اگه زنگ زدن مرخصه بره بیمارستان. محل کارش به بیمارستان نزدیکه.

معجزه دعا و لطف خدارو بارها دیدم ولی این دفعه برام یه چیز دیگه بود. دکترا تقریباً مطمعن بودن قلب مامان یه مشکل حاد داره و یا باید باطری بزاره یا عمل یا آنژیو که مامان من اونقدر کم خون و ضعیفه طاقتشو نداشت و براش خطرناک بود. مامانم با سه تا زایمان وزنش 55 کیلوعه.

ممنونم از همتون. دارم یه کم زبان میخونم اگه بشه فردا برم امتحانو بدم و این ترم تموم شه. ولی ترم بعد رو میزارم برای بعد از عید. توانش رو ندارم.

 

تاريخ پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳سـاعت ۱۰:۲۸ قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

سلام مادرم از روز یکشنبه بیمارستان قلب بستری شده. حالش خوب نیست افت فشار شدید داره به خاطر ضعف جسمانیش و درد قفسه سینه.

یکشنبه از صبح دلشوره داشتم ساعت 11 زنگ زدم خونه .دیدم حالش خوب نیست. رفتم بردمش دکتر. دکتر قلب نبود همه دکتر قلبا عصر هستن. یه دکتر داخلی دیدش و نوار قلب گرفت. گفت زنگ برنید آمبولانس بیاد. ماسک اکسیژن زدن و مامان خیلی ترسید چون حال عمومیش خوب بود و درد قفسه سینه داشت فقط. گفتم صبر کنید نترسونیدش. میگفتن ممکنه الان سکته کنه و .... به خواهرم و خالم زنگ زدم و دامادمون. دامادمون خواهرش پرستاره گفت چون فشارش بالا نیست و ... خطری نداره ولی بیمارستان ببریدش. آمبولانس اومد و گفت فقط میبره یه بیمارستان دولی که نزدیکه و اونجا ما خاطره بد داشتیم و کثیف بود. قبول نکردم گفتم میبرمش بیمارستان قلب که دکتر آمبولانسم تایید کرد و گفت اونجا بهتره. 80تا ازم امضا گرفتن و من آژانس گرفتم که ببرمش بیمارستان قلب. مامانم به شدت ترسیده بود و راننده هم اشتباهی برد یه بیمارستان دیگه و دیر رسیدیم بیمارستان تخصصی قلب. خواهر بزرگه و دامادمون با ویلچر منتظر بودن. گفته بودن راه نره.(خواهر وسطی دیسک گردن و دست گرفته و بهش دیرتر گفتیم و عصر اومد)

بعد از نوار قلب و معاینه و ... بستری شد اورژانس. ولی تخت خالی نداشتن و رو ویلچر موند و گفتن راه نره. دو  ساعت بعد تخت خالی شد بردنش اورژانس. من ساعت 6 اومدم خونه و غذا درست کردم.

دیروزم من از 6:30 رفتم بیمارستان تا 9 شب. عصر هم خواهرا اومدن. رسیدگی خیلی خوبه ولی یه مشکلی که هست اینه که مارو پیش مامان نمیذارن و پرستارها هم خوب جواب نمیدن و خیلی بداخلاقن. همه مریضا و همراها از اخلاقشون گله داشتن.منم با یکیشون بحثم شد به  من گفته بود جواب اکو آماده شد بیا صحبت کنیم رفتم با یه لحن بد میگه من که توضیح دادم  گفتم نه من که دروغ نمیگم اگه توضیح داده بودی که دوباره نمیومدم یکی دیگشون با زور گفت اکوش خوب بوده.

مامان من که اونقدر مظلوم و مهربونه همش از پرستارا تشکر و عذرخواهی میکنه و صداش در نمیاد. حتی ازشون آب هم نمیخواد به من زنگ زده که برام آب بخر بیار.

اکو کردن و اکوش خوب بود. اسکن آنژیو کردن. جوابش آماده نیست .

الان خواهرم زنگ زد منتقلش کردن بخش . دعا کنید براش. من هیچکسو ندارم جز مامانم و دو تا خواهرام.

دختر عموم هم که یک سال و نیمشه جراحی قلبش کردن.از وقتی دنیا اومده گفته بودن دو سه سالگی نیاز به جراحی داره. به فامیل پدری نگفتیم مامان بیمارستانه. فقط خاله هام و داییم میدونن که دایی هم تهران نیست.

از ته دل دعا میکنم هیچکس مریض نشه به خصوص پدر و مادرا و بچه های کوچیک

تاريخ سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳سـاعت ۱۶:۴۱ بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

سلام. امسال زمستونمون واقعاً بهار شده ها.

بازم 5 شنبه هست و من اومدم سره کار. امروز کلی کار کردم و نامه هارو ثبت و سورت و بایگانی کردم. کاری که همه بدشون میومده و وقتی من اومدم از یک سال پیش نامه جمع شده بود و افتار گردن من و شد وظیفم و چون متنفرم از این کار هر دو سه هفته یکبار بایگانی میکنم که حجمش زیاد نشه.

از هفته پیش میرم کلاس رانندگی. 2 جلسه آیین نامه رفتم و قرار بود 3شنبه امتحان آموزشگاه رو بدم که همکار گرامی گفت مریضم و دیر میام و بعدش هم اس ام اس زد که نمیام. اون یکی خانوم هم که مرخصی گرفته بود و یه ساعت اومد سر زد و رفت. من موندم و یه حجم زیاد از کار و نامه و تماس و .... عصر هم نشد برم امتحان بدم ولی هم به رئیس و هم جانشینش گفتم که امتحان داشتم و نرفتم.

روز سه شنبه بهم میگفتن از خانوم کاف کمک بگیر اونم که بلد نبود و منم ترجیح میدم خودم کارمو انجام بدم ازش کمک نگرفتم. بعد رئیس  میگفت صداش کن من میگفتم کاری هست من انجام میدم. رئیس با خنده گفت چرا تو کارم دخالت میکنی صداش کن. منم گفتم ببخشید چون ایشون بلد نیست نخواستم شما اذیت شی.منم زود رنج اونقدر ناراحت شدم

هفته قبل مادربزرگم (مادر ناتنی بابا) خونمون بود و یه پیاده روی تند رو مخ هممون انجام داد من و خواهر بزرگه که شاغلیم ، خواهر وسطی هم شاغله و اون هفته همسرش سفر بود و خونه ما بود. در نظر بگیرید مادربزرگ عزیز شبها تا صبح بیدار تشریف دارند و صحبت میکنند یا تو خونه در رفت و آمد هستند و صبحها تا ظهر میخوابند و ظهر بعد از ناهار که مامان عادت داره یه چرتی بزنه ایشون سره حالن و حرف میزنن. خلاصه داستانی داشتیم و به مامان بیشتر از همه سخت گذشت.

من یه پروسه تهران گردی (جمهوری ، تیراژه ، ونک ، شهرک غرب ، پاساژ اندیشه)در جهت خرید مانتو داشتم که موفقیت آمیز نبود خخخخخ خو چیکار کنم مانتوها یا دکمه نداشتن یا خیلی کوتاه بودن.

این هفته جمعه کلاس زبان ندارم و جاش هفته دیگه امتحان پایان ترم. اصلاً وقت نکردم. کتب داستانم رو هو دوستم رها زحمت کشید خوند و خلاصه کرد (خاک بر سر تنبلم) امروز قراره بریم بهشت زهرا با خواهری و قول دادم به خودم که امشب و فردا بشینم زبان بخونم. هفته دیگه 5شنبه هم تعطیلم و میخونم.
سره یه دوراهی موندم که برای ترم بعد ثبت نام کن یا نه؟ چند جلسش قبل از عیده و چند جلسه بعد از عید. با توجه به اینکه باید کارای خونه تکونی و خرید برای خونه و مامان و خودم انجام بدم مطمعناً نمیرسم خوب بخونم. از طرفی هم خواهرم و همکلاسیم میگن اگه این ترم نرم و فاصله بیفته همونایی هم که بلدم فراموش میکنم. نظر شما چیه؟

برای خودم جایزه یه لیوان خریدم که خیلی خوشگله به اظافه یه تاپ بافت زرشکی که وقتی پوشیدم خواهر وسطی که همیشه ایراد میگیره گفت چه بهت میاد یه کت آستین بلند بگیر برای روش و عید بپوش و من بسی ذوق مرگ شدم

مشکل خواهری و دامادمون موقت حل شده ولی دعا کنید کامل حل شه تا خواهری خیالش راحت شه و نی نی بیاره. اونقدر دلم بچه کوچیک میخواد. احساس نیازم به محبت کردن بیشتره تا اینکه بهم محبت کنن.

پارسا هم بزرگ شده و دیگه خونمون نمیاد زیاد و چسبیده به تبلتش و مامانش. یه تو راهی دارن و این حسود از وقتی فهمیده از بغل مامانش پایین نمیاد و مدام تکرار میکنه ما نی نی نمیخوایم خدا به داد ما برسه پارساجیغجیغوی شیطون + نوزاد بالاسرمونن. همسایه پایینی هم یه توراهی داره. یعنی بدبخت شدیم رفت .

یه عالمه حرف داشتما ولی الان نمیدونم چرا یادم نمیاد فقط این یادمه که تک تکتون رو دوست دارم و آرزو میکنم این روزهای آخر سال و سال جدید براتون سرشار از خبرای خوب باشه.

آهان الان یادم اومد که چقدر برای جنوبیها و اهوازیها ناراحتم. کاش براشون کاری کنن. من که فقط میتونم دعا کنم و از خدا بخوام یه بارونی بیاد و هواشونو تمیز کنه و گرد و غبارو بشوره ببره

 

 

تاريخ پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳سـاعت ۱۳:۱۲ بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

سلام دوستان عزیز و نازنینم. امیدوارم حالتون خوب باشه و مریض نشده باشید.

به زودی میام و مفصل می نویسم. فقط در جریان باشید من از امروز میرم کلاس آئین نامه.

این هفته 5شنبه هم تعطیل بودم چون همکارم هفته دیگه میخواد بره سفر . برای همین جا یه جا کردیم که من هفته دیگه بیام.

دلم براتون تنگ شده. یه سریاتونو تو وایبر و لاین دارم ولی هر وقت سر میزنم آنلاین نیستن. خب چی میشه شما پی ام بدید گاهی؟

امروز دوست نازنینم نیکا (پرنسس) بعد از مدتها کامنت گذاشت و منو یه عالمه خوشحال کرد. یه سری آدما هستن که احساسم اونقدر بهشون عمیقه که حتی دوری و بی خبری هم کمرنگش نمیکنه و همیشه تو ذهنمن و بهشون فکر میکنم. نیکا جان شما از اون دوستایی و من از فارغ التحصیلیت بی نهایت خوشحال شدم و امیدوارم همیشه شاد و موفق و سلامت باشی. تو برنامم هست تو خرداد بیام شهرتون و ببینمت. امید به خدا اگه قسمت شه

تاريخ شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳سـاعت ۱۰:۴ قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

سلام. امروز 5شنبه هست و نوبت من بود که بیام شرکت.
واقعاً بیکارم و رئیس نیومده و جانشینش اومده و منم گفت بیام. دارم نت گردی و گوشی بازی میکنم .

میخواستم کتاب زبانو بیارم بخونم که دیدم ضایست کتاب به اون بزرگی رو بیارم و جلوم باز کنم پس نیاوردم.

دیروز حقوق و ریختن و جالبه که سیر نزولی داره و هر ماه کمتر میشه.فعلاً فیش حقوقی نزدن ببینم دلیلش چیه. زود قرضم به مامان و یه قسط وام که با همکارا داشتیم رو واریز کردم.
من به ندرت زودتر از 6 میرم خونه و همیشه تا 6:30-7 هستم و الان دو ماهه میگن پول بعد از 6 رو نمیدیم و رئیس گرام هم میگه نمونید و تلاشی نمیکنه اون قبلیا رو برامون بگیره. آخر وقت هم کار میده و من باز ناچارک که بعد 6 برم.

 تو شرکت به این بزرگی نهایت 15 نفر هستن و یه آرامشی هست و تلفنها هم زیاد زنگ نمیخوره. خیلی حس خوبیه که دوستم مینا از ساختمون کناری برام صبحانه آورد. عزیزم یه مانتو رنگ روشن پوشیده بود و همه افراد مهم شرکت از جمله مدیر عامل دیدنش خخخخ ترسیده بود.

تو فکرم برم کلاس رانندگی با نه؟ الان میخوام زنگ بزنم دقیق بپرسم. یه کم این هفته تصادف دیدم و ترسیدم. دوستم تصادف کرده خیلی باحاله جای اینکه پاشو بزاره رو ترمز هول شده و گذاشته رو گاز. خدا رو شکر که اتفاقی نیفتاده و کسی آسیب ندیده.

یه حس خاصی دارم انگار شبا تو خواب هم مدام در حال فکر کردنم و صبحا با یه عالمه فکر بیدار میشم.

مامانم هم خدارو شکر خوبه و امسال مریض نشده. منم سعی میکنم عصرا که میرم خونه هر روز یه چیزی که دوست داره براش بخرم بلکه بخوره و مریض نشه.

خودم باید چند تا دکتر برم. یه مشکلاتی داشتم که اهمیت ندادم و الان کهنه شدن و دارن اذیتم میکنن.

از الان برای سال دیگه دارم برنامه ریزی میکنم که به جسم و روحم برسم. میخوام یه کلاس ایروبیک برم و یه مشاور که کمکم کنه جوری رفتار کنم که ازم سواستفاده نشه هم تو دوستام هم کار. خیلی اذیت میشم.

امروز میخوام برم یه مانتو برای سره کار بگیرم. لباس فرم ندادن هنوز و منم مانتوهام یا مجلسین یا کوتاه. قراره با مینا و خواهرم ظهر بریم.

فردا کلاس زبان دارم و نرسیدم حتی لای کتابمو باز کنم امروز عصر و شب باید بخونم و مشقامو بنویسم. این ترم دوستم مینا هم نمیاد.

مدتیه همه گیر دادن به ازدواج و درک نمیکنن یه مسئله شخصی هست و سن ازدواج بالا رفته و باید پسرا رو تحت فشار گذاشت نه دخترارو. من اصلاً به ازدواج فکر نمیکنم. برام دغدغه نیست. اگه مورد مناسب پیش بیاد ازدواج میکنم و اگر نه، ناراحت نیستم. فعلاً دارم رو خودم کار میکنم خودمو قوی کنم.

امروز کلی وبلاگ خوندم. چه قلمهایی خوبی تو ایرانیا هست حیفه کاش پرورشش بدن و ازش استفاده کنن.
دارم هر چی تو ذهنمه می نویسم انگار مجبورم. ولی شما مجبور نیستید بخونیدا :D

دوست دارم بنویسم دلم میگیره از بد شدن و نامهربون شدنه آدمها. از نقشه کشیدن برای اینکه کارشونو انجام ندن و رو دوش دیگران بندازن. از خودخواه شدن و توصیه دیگران هم به خودخواهی. از اینکه دوستم تو گروه وایبری همش طرفدار پسراست تا دلشونو به دست بیاره برای دوستی و ازدواج. از اینکه همیشه نگرانم و همیشه یه مشکلی هست. از اینکه نباید حقمونو بخوایم چون فکر میکنند محتاجیم و بیشتر ظلم میکنن و .....

ناراحت نیستما. حالمم خیلی خوبه. فقط ذهنم درگیره این چیزاست که ما داریم به کجا میریم ؟؟؟؟؟؟؟

چرا تهران برف و بارون نمیاد؟

 

تاريخ پنجشنبه دوم بهمن ۱۳۹۳سـاعت ۱۱:۳۹ قبل از ظهر نويسنده فندقي| |


ادامـه مطـلب
تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳سـاعت ۱۲:۴۰ بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

حواسم نبود صفحم باز بود و یکی از همکارام جام نشست تا من برم ناهار.

با اینکه بهش اعتماد دارم و دوسش دارم ولی ترجیح دادم رمزی کنم نوشته هامو تا معذب نشم

تاريخ سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۳سـاعت ۱۳:۵۳ بعد از ظهر نويسنده فندقي| |


ادامـه مطـلب
تاريخ سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۳سـاعت ۱۰:۶ قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

MiSs-A