وبلاگم بهترین هديه تولدم


الا بذكرالله تطمئن القلوب

ان الله مع الصابرين

سلام. من دختري هستم كه وارده سي سالگي شدم و مجرد هستم و همه ي زندگيم خونوادم هستند.به تازگی شاغل شدم و کارمو دوست دارم و هر چی تو زندگیم دارم از لطف خدا و دعای خیر پدر و مادرمه.
اينجا روزانه هامو مينويسم.هميشه از دوستانه جديد استقبال ميكنم به شرطي كه يه شناختي ازشون پيدا كنم و از صداقتشون مطمئن شم رمز ميدم بهشون.

اين پست ثابته و مطالب جديد زيره اين پست مياد.

تاريخ جمعه بیست و نهم فروردین 1393سـاعت 0:19 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

سلام. امروز 5شنبه هست و نوبت من بود که بیام شرکت.
واقعاً بیکارم و رئیس نیومده و جانشینش اومده و منم گفت بیام. دارم نت گردی و گوشی بازی میکنم .

میخواستم کتاب زبانو بیارم بخونم که دیدم ضایست کتاب به اون بزرگی رو بیارم و جلوم باز کنم پس نیاوردم.

دیروز حقوق و ریختن و جالبه که سیر نزولی داره و هر ماه کمتر میشه.فعلاً فیش حقوقی نزدن ببینم دلیلش چیه. زود قرضم به مامان و یه قسط وام که با همکارا داشتیم رو واریز کردم.
من به ندرت زودتر از 6 میرم خونه و همیشه تا 6:30-7 هستم و الان دو ماهه میگن پول بعد از 6 رو نمیدیم و رئیس گرام هم میگه نمونید و تلاشی نمیکنه اون قبلیا رو برامون بگیره. آخر وقت هم کار میده و من باز ناچارک که بعد 6 برم.

 تو شرکت به این بزرگی نهایت 15 نفر هستن و یه آرامشی هست و تلفنها هم زیاد زنگ نمیخوره. خیلی حس خوبیه که دوستم مینا از ساختمون کناری برام صبحانه آورد. عزیزم یه مانتو رنگ روشن پوشیده بود و همه افراد مهم شرکت از جمله مدیر عامل دیدنش خخخخ ترسیده بود.

تو فکرم برم کلاس رانندگی با نه؟ الان میخوام زنگ بزنم دقیق بپرسم. یه کم این هفته تصادف دیدم و ترسیدم. دوستم تصادف کرده خیلی باحاله جای اینکه پاشو بزاره رو ترمز هول شده و گذاشته رو گاز. خدا رو شکر که اتفاقی نیفتاده و کسی آسیب ندیده.

یه حس خاصی دارم انگار شبا تو خواب هم مدام در حال فکر کردنم و صبحا با یه عالمه فکر بیدار میشم.

مامانم هم خدارو شکر خوبه و امسال مریض نشده. منم سعی میکنم عصرا که میرم خونه هر روز یه چیزی که دوست داره براش بخرم بلکه بخوره و مریض نشه.

خودم باید چند تا دکتر برم. یه مشکلاتی داشتم که اهمیت ندادم و الان کهنه شدن و دارن اذیتم میکنن.

از الان برای سال دیگه دارم برنامه ریزی میکنم که به جسم و روحم برسم. میخوام یه کلاس ایروبیک برم و یه مشاور که کمکم کنه جوری رفتار کنم که ازم سواستفاده نشه هم تو دوستام هم کار. خیلی اذیت میشم.

امروز میخوام برم یه مانتو برای سره کار بگیرم. لباس فرم ندادن هنوز و منم مانتوهام یا مجلسین یا کوتاه. قراره با مینا و خواهرم ظهر بریم.

فردا کلاس زبان دارم و نرسیدم حتی لای کتابمو باز کنم امروز عصر و شب باید بخونم و مشقامو بنویسم. این ترم دوستم مینا هم نمیاد.

مدتیه همه گیر دادن به ازدواج و درک نمیکنن یه مسئله شخصی هست و سن ازدواج بالا رفته و باید پسرا رو تحت فشار گذاشت نه دخترارو. من اصلاً به ازدواج فکر نمیکنم. برام دغدغه نیست. اگه مورد مناسب پیش بیاد ازدواج میکنم و اگر نه، ناراحت نیستم. فعلاً دارم رو خودم کار میکنم خودمو قوی کنم.

امروز کلی وبلاگ خوندم. چه قلمهایی خوبی تو ایرانیا هست حیفه کاش پرورشش بدن و ازش استفاده کنن.
دارم هر چی تو ذهنمه می نویسم انگار مجبورم. ولی شما مجبور نیستید بخونیدا :D

دوست دارم بنویسم دلم میگیره از بد شدن و نامهربون شدنه آدمها. از نقشه کشیدن برای اینکه کارشونو انجام ندن و رو دوش دیگران بندازن. از خودخواه شدن و توصیه دیگران هم به خودخواهی. از اینکه دوستم تو گروه وایبری همش طرفدار پسراست تا دلشونو به دست بیاره برای دوستی و ازدواج. از اینکه همیشه نگرانم و همیشه یه مشکلی هست. از اینکه نباید حقمونو بخوایم چون فکر میکنند محتاجیم و بیشتر ظلم میکنن و .....

ناراحت نیستما. حالمم خیلی خوبه. فقط ذهنم درگیره این چیزاست که ما داریم به کجا میریم ؟؟؟؟؟؟؟

چرا تهران برف و بارون نمیاد؟

 

تاريخ پنجشنبه دوم بهمن 1393سـاعت 11:39 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |


ادامـه مطـلب
تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393سـاعت 12:40 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

حواسم نبود صفحم باز بود و یکی از همکارام جام نشست تا من برم ناهار.

با اینکه بهش اعتماد دارم و دوسش دارم ولی ترجیح دادم رمزی کنم نوشته هامو تا معذب نشم

تاريخ سه شنبه شانزدهم دی 1393سـاعت 1:53 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |


ادامـه مطـلب
تاريخ سه شنبه شانزدهم دی 1393سـاعت 10:6 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |


ادامـه مطـلب
تاريخ چهارشنبه سوم دی 1393سـاعت 6:47 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید  دل من گرفته زین جا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم. به کجا چنین شتابان؟ 

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا، سرایم

سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه‌ها، به باران برسان سلام ما را

 

گاهی اوقات دلم سفر میخواد از اون سفرا که یه بار اتفاق میفته و بی بازگشته. میدونم احساسم زود گذره برای همین به خودم امید میدم که شب سیاه منم صبح میشه و خورشید عدالت طلوع می کنه.

به امید اون روز

همه چی خوبه و چون می گذرد غمی نباشد و تا خدا هست امید هم هست. ظلم پایدار نمیمونه من مطمعنم.

تاريخ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393سـاعت 12:48 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |


ادامـه مطـلب
تاريخ جمعه بیست و یکم آذر 1393سـاعت 7:30 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |


ادامـه مطـلب
تاريخ دوشنبه دهم آذر 1393سـاعت 11:19 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |


ادامـه مطـلب
تاريخ دوشنبه سوم آذر 1393سـاعت 8:25 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

روحش شاد آمده بود که برود اگر قصد رفتن نداشت نمی آمد یادش رفت شعرهایش را بردارد یادش نرفته بود که زمین گرد است هر چقدر هم که برود باز پایان همینجاست همانطور که آغاز همینجا بود من اما ایستاده ام میدانستم اگر دنبالش بروم هیچگاه نمیبینمش ایستادم و به چرخش زمین اعتماد کردم

کامنت دوستی به نام سرگردان.

نمیدونم شعر از خودشه یا کس دیگه ولی عجیب به دلم نشست گفتم با شما دوستای گلم به اشتراک بذارم

تاريخ یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393سـاعت 9:54 قبل از ظهر نويسنده فندقي| |

مرتضی پاشایی هم از بین ما رفت. روحش شاد. خدا به خانوادش صبر بده خیلی سخته.

دلم آتیش گرفت. یه سالم از من کوچیکتر بود.

http://www.khabaronline.ir/%28X%281%29S%28agmgmrptzlsncswiwidpf2wb%29%29/detail/385159/culture/music

هر کی هر چی در توانشه براش بخونه. فاتحه ، قرآن ، صلوات

تاريخ جمعه بیست و سوم آبان 1393سـاعت 12:18 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

حمید مصدق خرداد 1343"


تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
...
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
.
" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

تاريخ شنبه هفدهم آبان 1393سـاعت 5:13 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |



ادامـه مطـلب
تاريخ پنجشنبه پانزدهم آبان 1393سـاعت 8:13 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

محرم و عاشورا منو یاد روزای کودکیم میندازه که با بچه های همسایه ها چادر مشکی سر می کردیم و میرفتیم دسته ببینیم و همه تو کوچه جمع می شدن و خوش میگذشت و در کنار این خوش گذشتن همیشه یه غمی بود و فضا سنگین بود و با این که معنی نوحه ها رو نمیفهمیدم ولی بغض می کردم و گاهی اشک میریختم. کم کم بزرگ شدم و معنی نوحه ها رو درک کردم و کربلا برام شد یه علامت سوال بزرگ. اونوقت بود که جای گشتن دنبال رمان تو کتابخونه مدرسه رفتم دنبال کتاب در مورد امام حسین و عاشورا و کربلا و این که یه مرد چطور میتونه از بچه شیرخوارش و عزیز تازه دامادش بگذره؟ کم کم فهمیدم و اونقدر عمیق بود که بعد از سالها شاید متن کتابها یادم نباشه و جرئیات کربلا رو ندونم ولی همین که هدفش رو درک کردم برام کافیه تا به اینکه مسلمونم و امامم حسینه افتخار کنم.

بابا همیشه روز عاشورا دسته حسینیه رو دعوت میکرد و یه گوسفند قربونی می کرد  اونقدر همیشه زنجیر میزد که پشتش زخم میشد. حالا می فهمم چه عشقی داشت و تو گرما و سرما چطور خستگی ناپذیر کمک میکرد.
بعضی سالها ما هم میرفتیم حسینیه و فامیل رو میدیدیم و تو عزاداری شرکت میکردیم. بقیه وقتا خونه عزاداری می کردیم و دعا میخوندیم. زیاد دوست نداشتیم بیرون یا حسینیه بریم چون گاهی آدم ثواب که نمیکنه هیچ کلی هم گناه می کنه.
یکی دو سال پیش رفتیم حسینیه و چقدر جای خالی بابا و یه سری بزرگای فامیل که فوت شدن دیده میشد. تو حسینیه عصر عاشورا نذوات و کمک به حسینیه جمع میکنن و بهونه ای میشه که همه خانواده ها رو دعا کنن و ما هم یا میریم یا میدیم دامادمون ببره بده تا اسم بابا هم برده بشه و یادش کنند.

سره کارم و خیلی سرم شلوغه و همکارم رفته مرخصی و 4شنبه و 5شنبه هم نیست. ولی دلم نیومد از محرم ننویسم و ازتون نخوام برام دعا کنید. خیلی دلم گرفته و خیلی احساس گناه دارم حس میکنم فقط از مسلمونی اسمشو دارم و حتی  تو نمازام کوتاهی میکنم اونوقت امام حسین و خانواده و یاراش چه کردن. البته که من هیچوقت به پای اونا نمیرسم ولی کاش بیشتر میتونستم به دیگران کمک کنم و عزاداری کنم. البته به نظر من عزاداری به اشک و ناله و نذری نیست باید نذری رو به کسی داد که واقعاً نیاز داره و عزاداری وقتی درسته که  برای امام حسین باشه نه اینکه به یاد امام حسین و برای مشکلات خودمون گریه کنیم.

خیلی دوستون دارم. خیلی برای من و خانوادم دعا کنید.
اینا حرفای دلم بود و نظر شخصیم. شایدم اشتباه باشه . ولی دوست دارم بتونم بهشون عمل کنم.



تاريخ یکشنبه یازدهم آبان 1393سـاعت 4:20 بعد از ظهر نويسنده فندقي| |

MiSs-A